تبليغاتX
آبجی امروز
یک آبجی برای روزهای تنهایی

           

سلام.ایده ی تشکیل این وبلاگ به خاطر اینه که بتونم داستانی رو که تا نصفه نوشتم رو بلاگم بذارم تا بتونین در موردش نظر بدین.هم در مورد ادامش و هم در مورد تا اینجاش.آخه من خودم تا حالا تو این موقعیت نبودم و فکر میکنم خیلی جسارت کردم که تا اینجا هم ادامه دادم.اما به خودم جرات دادم و نوشته ام رو رو بلاگم میذارم تا اگر کسی نظری یا اعتراضی داره حتما بگه.خاهش میکنم در مورد این نصفه داستان نظر بدین تا من بتونم ادامش بدم

 

                                            ستاره

                                     مدیر موسسه ی راه روشن فردا

  

    کلید را می اندازم توی قفل و باز انگار گیر میکند لای دنده ها.کلافه ام کرده.هر صبح کلی با لیلی کلنجار میرویم تا بازش کنیم.هرروز هم یام میرود به آقا رحیم بگویم عوض کند این قفل را.نمیدانم دستگیره را باید بکشم جلو یا عقب که قفل باز شود.وسط این قفل و دنده ها و دستگیره؛کسی انگار از پشت صدایم میکند،ذهنم فلش تندی میخورد و برمیگردم به خیلی وقت پیش ها.

   دکتر علوی دستم را گرفته بود و برده بود کانون حمایت سرخ.اولش باورم نمیشد.گیج و واج مانده بوده بودم.مرا برد به کانونی که شد جرقه ی موسسه مان.که شد تولد من.تولد دوباره ام.ولی علوی را خیلی زود گم کردم.حتی توی ذهنم.داشتم کاوش میکردم توی چهره هایی که میشناختمشان،که لیلی گفت:«سلام دکتر شما کجا اینجاکجا؟»

   تقریبا سلام نکردم به دکتر.فکرکنم یادم رفت.از بس که هول بودم.انگار میان زمین و هوا ایستاده بودم.از پله ها بالا میرفتیم و من ساکت بودم و لیلی حرف میزد و خیلی راحت شوخی میکرد با دکتر.عرق کرده بودم و گرمم شده بود.

   قفل در دفتر هم انگار باهام لج کرده بود.کلید توی قفل نمیچرخید که علوی دسته کلید را از من گرفت و انگار اشاره ای کرد به در و قفل ،حتی زود تر از قبل باز شد.به مش رحیم سپرده بودم که بگذارد رادیاتور های دفتر کمی روشن بماند تا دفتر گرم شود ولی انگار باز یادش رفته.خواستم سماور را آب کنم که یادم افتاد کار هایی هم هست که باید بگذارم به عهده ی مش رحیم.نشستم روی صندلی اتاق مدیر.لیلی و دکتر آمدند تو.لیلی سرش را انداخته بود پایین و دکتر رفت طرف پنجره.لیلی جلو آمد و پاکتی را گذاشت روی میزم.کنجکاو شدم ببینم چیست که باعث ناراحتی لیلی شده.دعوت شده بودیم به یک مجلس ترحیم؛از طرف دکتر.امین مرده بود.

   خیلی تلاش کردم تا امین را فراموش کنم،نشد.چهره ی زیبایی نداشت حتی زیاد هم زشت نبود که یادم بماند ولی ماند،باید میماند.ماند تا امروز که علوی ازم بپرسد:قیافه اش یادت هست؟

 من بگویم :آره خیلی هم خوب.

.......

   از پله های کانون بالا میروم که علوی میگوید صبر کنم. 

علوی:کمی آروم تر

  میرویم بالا، مینشینم کنار دست دکتر.دکتر میرود دنبال امین بگردد.به من نمیگوید و لی چند بار دیدمش که رفته امین را پیدا کرده.دکتر دور میشود توی تاریکی سالن.ازکانون گفته اند که مراسم امروز یک مهمان ویژه دارد.من عاشق مهمانهای ویژه ی مراسمم.زنگ زدم به گوشی لیلی.جواب نمیدهد.میدانم که باز انگار اعصاب مادرش ریخته به هم و لیلی باز منع شده که بیاید کانون.مادرش مرا قبول نمیکند کنار لیلی.

آهنگ شادی میریزد توی سالن و دختر بچه ای میخواند:عروسک قشنگ من قرمز پوشیده...

همه کف میزنند که نور مخصوص پخش میشود روی سن،توی صورت دختر بچه

سلام،من طنازم.منم از هفته ی پیش فهمیدم که HIV- مثبتم.حالا یه حامی سرخم.امیدوارم منو تو جمعتون قبول کنین.      

از این دور،تنها آبشار موهای دخترک را میبینم که تا کمرش پایین آمده.زن بغل دستی ام گریه اش گرفته.وسط بغضش میگوید:

-آخه چرا همون اول آزمایش نمیدن که دخترک بیچاره به این وضع نیفته.

علوی می آید بالا.مینشیند کنارم.می پرسد.

-بچه هارو دوست داری؟

  سوالش را نمیفهمم.جوابش را نمی دهم.می گذارم برای بعد.

.....

  حالا دکتر علوی نشسته روبرویم.روی مبلی که همان اوایل پدر یکی از بچه ها آورده بود برای دفتر.چای آماد نیست.مش رحیم آمده و تازه سماور دفتر را آب کرده.

 نمیخواهم بپرسم که امین چطور مرده.نمیخواهم فکرم برود طرف همان مهمانی نکبتی.اما دکتر خودش شروع میکند.

  -امین گذاشت رفت.پیداش نکردم.هر از چند گاهی زنگ میزد.زنگ میزدو میگفت که دارد لج میکند با خودش و چکاب نمیرود.داروهایش را نمیخورد

یاد مادر می افتم.

....

   نشسته ام توی ماشین امین،یک 206 سفید.امین عاشق رنگ سفید است.206 هدیه ی تولدش است.پدرش دوستش دارد انگار،گرچه الان پیششان نیست.گرچه امین را با مادرش گذاشته و رفته.

  میرویم شام بخوریم.نمیدانم قرار است باز برویم رستوران چینی ها یا سفره خانه ای که امین عاشقش است.رسیده ایم سفره خانه،که گوشی امین زنگ میخورد.نمیخواهد جواب بدهد.من اصرارش میکنم.مادرش است.امین بهم میگوید که سه روز است خانه نرفته.مادرش کلی نگرانش شده.دلم عجیب برای مادر امین میسوزد.

  یاد مادر خودم میفتم.دیروز رفته تا با دوستانش از قشم،کلی لوازم آرایشی بهداشتی بیاورند.حتی وقتی بهش زنگ میزنم جواب نمیدهد.

 امین میگوید مادرش نگرانش نیست میخواهد اذیتش کند.

-دوستت داره.هیچ مادری بچه اش رو اذیت نمیکنه.

-اذیت میکنه.حتی اگه دوستم داشته باشه اذیت میکنه.نمیدونه اذیتم میکنه.

به فکر رفته ام که اگر دوست داشتن پدر و مادر ها یعنی نگران شدنشان،یعنی مامان چقدر دوستم دارد...

.....

  مش رحیم بالاخره با یک سینی چای می آید توی اتاق.فکر نمیکنم لیلی هم به همان چیز هایی فکر کند که من فکر میکنم.رفته ام توی فکر تمام ناراحتی های مادر امین.

-مادر امین رو دیدین تو این مدت؟

از دکتر میپرسم.نگاهش را از سینی چای میگرداند به من.

-بیماری امین چیز ساده ای نبود برایش.طول کشید تا قبول کرد.مرگ امین خوردش کرد.چطور میخواد تحمل کنه نمیدونم.

دارم به پاکت دعوت مجلس ترحیم نگا میکنم.پشتش نوشته:

مدیر موسسه ی راه روشن فردا.

.....

  مامان بیرون است.با دوستش منیژه رفته اند تا جایی پیدا کنند برای آرایشگاه.منتظر زنگ لیلی ام.گفت خبرم میکند برای این که بدانم امین بالاخره از سفرش برگشته یا نه.هفته ی پیش با هم بودیم که مادرش زنگ زد و امین جلوی من هرچقدر که تونست به مادرش بدو بیراه گفت.پیتزای مخلوطم را روی میز نصفه رها کردم و از جلوی همان پیتزا مکث ماشین گرفتم تا خانه و تا همین امروز بیخبرم از امین.

  انگار دستم به موچین جدید زیاد آشنا نیست،شکست ابرویم بیشتر میشود.انگار اخم کرده ام.باید صبر میکردم تا لیلی می آمد.حالا باید مدادابرویم را بیشتر بکشم.دستم به موچین است و روی یکی از تار های ابرویم،که گوشی ام زنگ میخورد.تار ابرویم انگار دل نمیکند ازم.شاید دوستم دارد.از همین خنده ام میگیرد.میگذارم تار ابرو بماند روی صورتم.خوشحال میشوم.امین به لیلی گفته که امشب برویم مهمانی دوستش.

…..

   مراسم امین جمعه ی این هفته برگزار میشود.هوا سرد است.جمعه هم باید سرد باشد.هیچ وقت از مراسم ختم و شب هفت خوشم نیامد.حتی به مراسم ختم بابایی_پدر بزرگم_نرفتم.مادر کلی اصرار کرد؛نرفتم.آن روز برف می آمد.آن موقع هم سرد بود.انگار مراسم ختم همیشه سرد است.انگار همیشه باید سرد باشد.

   دستم را میچسبانم به دیواره ی لیوان و عجیب گرمم میشود.انگار میخواهم گریه کنم.نمیخواهم بغضم بترکد جلوی دکتر.برمیگردم طرفش.موهایش حالا دیگر جو گندمی است. دکتر سردش شده.از این میفهمم که دکمه های کتش را می بندد.لیلی مثل همیشه و وقت هایی که ناراحت است،دسته ای از موهایش را دور انگشتش میپیچد.

(علوی):از مادرت چه خبر؟خوبن؟سلام منو بهشون برسون.

یاد مادرمی افتم که یک ماهی است ندیده امش.زنگ زده ام،نهایت 5 دقیقه با هم حرف میزنیم.حرفی برای گفتن نیست.

-خانه ی جدا گرفته ام.این ماه کم دیدمش.

  نمیخواهم برای دکتر تعریف کنم که چرا.که مادر قبولم نکرد.که وقتی فهمید چه مرضی گرفته ام و چه طور است و چه کار میکند با آدم،یک روز دستم را گرفت و آورد خانه ای که حالا تنها تویش زندگی میکنم.هیچ نگفتم.آمدم خانه و روی سرامیک های سرد،3ساعت تمام اشک ریختم.نمیدانم شاید اگر پیشش میماندم رابطه مان بدتر از اینی بود که حالا هست.

  اصلا حواسم به دکتر نیست.چایی اش را نخورده.پا میشود که برود.قبول نمیکند که برای ناهار پیشمان بماند.میگوید مطب مریض منتظرش است.

یک جای زندگی ام گمش کرده بودم.

علوی که میرود میبینم که شیشه های دفتر عرق کرده.دفتر گرم شده.

.......

  لیلی آمده و داریم تصمیم میگیریم که امشب چه بپوشم، قرار است دوباره آنهم بعد از یک هفته ی بدون تماس و حرف امین راببینم.نمیخواهم همانهایی تنم باشد که مهمانی خانه ی فریبرز یا احسان پوشیده ام.لیلی میگوید که پیراهن بنفش بیشتر از جین آبی و تاپ زرشکی که از فریبرز بابت کادوی تولد هدیه گرفته ام بهم می آید.پیراهن بنفش را که تا بالای زانویم می آید تنم میکنم و مدال نقره ای را که امین بهم داده تا یادش باشم را می اندازم گردنم.مدال یک قلب است که Aکوچکی از کنارش خارج میشود.همان وقتی که امین مدال را با دست خودش انداخت گردنم،فکر کردم مردها آدمهای عجیبیند حتی هدیه ی تولدم به اسم خودش است.بعد فکر کردم شاید یکی از دوست دختر هایش مدال را هدیه کرده بهش.

.....

   گوشی دفتر زنگ میخورد.مادر طناز است که چند هفته ایست بستری است.یادم می افتد که بیمارستان را هم علوی معرفی کرده بود به موسسه.لیلی می آید تو.هنوز ناراحت است از مرگ امین.مثل همیشه نمیدانم به لیلی چه بگویم.انگار یادش رفته که اصل بیماریم،اصل موسسه از صدقه سری امین است.هیچ وقت بهم نگفت رابطه اش با امین در چه حد بوده.ازش نپرسیدم.نمیخواهم که  بپرسم.

.....

   پیراهن بنفش تنم است که مینشینم جلوی امین.با مداد ابرویم را پر رنگ تر کرده ام.فکر میکنم که بیشتر بهم می آید.امین جین آبی پوشیده و تی شرتی که پشتش بزرگ حک شده :NO.فکر میکنم که NOبه چی؟NOبرای چی؟صدای آهنگی می آید که زیادی آرام است برای رقص.با امین از همان اول پارتی آشتی کردم.اصلا آمده بودم که آشتی کنم باهاش.

.....

  نشسته ام روی کاناپه ی دفتر که خانم نگار زنگ دفتر را فشار میدهد.خانم نگار را که میبینم ،خوشحال میشوم.حتما امروز هم با کلی لباس آمده دفتر.هوا که رو به سردی یا گرمی میرود؛برمیدارد کلی لباس بچه گانه می آورد دفتر.امروز همه ی بارش کاپشن و بلوز بچه گانه است.دخترش را به خاطر همین بیماری من از دست داد.حالا لباس ها را می آورد به یاد دخترش.لباس هایش قرمز است صورتی و به ندرت آبی.یکی از کاپشن ها را برمیدارم و طناز را درش تصور میکنم که چه قشنگ میشود تویش.مادر طناز از این چیزها قبول نمیکند.میدانم برادر طناز فلج است.و همین برای خانواده ای که پدرش کارگر یک کارخانه ی کفش است کافی است.باید ببرم و بگویم هدیه است از طرف خودم.

   لیلی با سینی چای می آید تو.مش رحیم رفته که واشر بخرد برای شیرها.از صبح که علوی رفته با هم حرف نزده ایم.میدانم که لیلی هنوز توی فکر است.میدانم لیلی ناراحت است.اما مانده ام برای چه.اگر امین را دوست داشت حتما تا امروز می رفت دنبالش.به این فکر میکنم که شاید رفته و من خبر ندارم.شاید تا یک جاهایی ازش خبر داشته ،بعد امین گذاشته و رفته و او راهم ول کرده.حالا،لیلی برایم مهم تر از امین است.جمعه باید برویم مراسم ختم امین.

.....

  دست های امین توی موهای من است.نشسته ایم رو ی صندلی ای که قرمز است .پشت به همه.به لیلی که تنها دارد میرقصد.قرصی که امین بهم داده دارد تاثیر میکند انگار.سرم را میگذارم روی شانه ی امین.گرمم شده.

.....

   قبرستان بدجور سرد است.مادر امین نشسته کنار تله خاکی که جمعه ی هفته ی پیش جنازه ی امین را جا داده بودند توش.مادر امین چادر سرش را انداخته روی صورتش و فقط شانه هایش را میتوان دید که میلرزند.بلند گریه نمیکند چون نمیتواند،آنقدر که در طول این یک هفته،گریه کرده و زار زده.این را یکی از زنهایی میگوید که کنارمان ایستاده.لیلی تماما مشکی تنش کرده و من فقط یک شال مشکی انداخته ام روی سرم و آمده ام.نه اینکه رنگ مشکی بد باشد و دوستش نداشته باشم.فقط نمیخواهم نشان دهم که از مرگ امین زیاد ناراحتم.

....

  توی ماشین امین از خواب بیدارمیشوم.هیچ لباسی تنم نیست.لباسهایم را تنم میکنم و به زور خود را ازماشین امین میکشم بیرون.باید برگردم خانه که حمام کنم.میدانم که مادر هنوز نیامده خانه.حتی اگر آمده باشد هم رفتن به خانه مشکل نیست.خوابیده ام پشت ماشین و درد عجیبی میکشم.امین نیست.نیم ساعتی هم صبر میکنم تا بیاید.فکر کنم شب هم توی همین پارک بوده ایم.هیچ وفقت فکر نمیکردم همچین جایی اولین بار این اتفاق بیفتد.شب ها آنجا باید ترسناک باشد.تا چشم کار میکند درخت است .درختهای بلند بدون هیچ چراغی.امین با صبحانه برگشته است.کیک و شیر.نمیخورم.منتظرم که ببردم خانه.مینشینم توی ماشین و گردنبند دیروزیم را روی داشبورد ماشین میبینم.گردنبند را وسط اتوبان توی هوا ول میکنم.هنوز با امین حرف نزده ام.موقع پیاده شدن که باهاش دست میدهم،هنوز دارم به این فکر میکنم که از شب گذشته ام با امین هیچ چیز خاطرم نیست.

.....

مادر امین چکی را میدهد دستم.میگوید خرج شام و شب هفت امین برود توی حساب موسسه.نمیدانم ازش بگیرم یا نه.علوی کنارمان است.چک رامیگیرد و تشکر میکند از مادر امین.چک به تاریخ روز است.یاد اردویی می افتم که قرار بود بچه ها را ببریم.ماه پیش پدر یکی از بچه ها قول داده بود که بودجه اش را تامین کند.که بعد از مدتی کسری را با مادرش تنها گذاشت و رفت.رفته بود دنبال زندگی خودش.خودش هم مبتلا بود اما اینکه پدر بچه ای باشد که خودش سبب بیماری اش بود راحتش نمیگذاشت.حالا کسری با مادرش تنهاست.

چک را میگذارم به حساب اردوی بچه ها.

.....

   چند هفته پیش رفته بودم پیش دکتر زرنگار برای سردرد هایم.حالا بغل دست دکتر علوی ام که تخصص بیماریهای عفونی دارد.نمیدانم چه نقشه ای برایم کشیده.توی سالنی هستیم که همه روبانقرمزی دارن روی سمت چپ سینه شان.ئکتر میگوید بلند شوم و مثل دیگران خودم را معرفی کنم.این  که مثل امین که آن جلوست و خودش را معرفی کرد بگویم:من ستاره ام،یک HIVمثبت.

....

 مادر از درامد آرایشگاه باز یک ملیونی واریز کرده به حسابم.میخواهم همه اش را بریزم به حساب موسسه که یاد رادیاتورهای خراب خانه ام می افتم که قرار بود پارسال عوض کنم و ته حسابم هیچ نبود.نیم ملیون میریزم به حساب موسسه.باید ساعات تدریسم را بیشتر کنم.با دفتر آموزشگاه تماس میگیرم و روز جمعه ای که قرار بود کلاس های فشرده ام باشد و قبول نکرده بودم ،برای ترم بهار okمیکنم.میخواهم تلفن را بردارم و زنگ بزنم به لیلی که حالش را بپرسم که گوشی زنگ می خورد و علوی است پشت خط،میگوید که فردا می خواهد ببیند مرا.می پرسد که چه ساعتی بیاید دفتر.گوشی را که قطع میکنم،دلم میخواهد با مادر صحبت کنم  که نه تلفن خانه و نه گوشی اش را جواب نمیدهد.رادیاتور های خراب هنوز هم چکه میکنند.ساعت 8 است که از خانه میزنم بیرون.لیلی تماس گرفته و گفته که امروز نمی آید.

....

  امین را دیده ام توی کانون.یک بار از جلوی من رد شد. نگاهش نکردم.علوی مرا برده به بخش کودکان کانون.اول ازش ناراحت میشوم و لی بعد برایم توضیح میدهد که اینجا باید به یکی_فرقی هم نمیکند که کی_ کمک کنی.اینجا وظیفه همه یکی است.کمک به دیگران و مهمتر،کمک به خودش.چند ماه از عضویتم گذشته.ولی علوی دیگر کم می آید.کم میبینمش.

.....

 علوی نشسته روی صندلی که مهمانهایمان مینشینند رویش.مش رحیم که می آید میگوید بوی عطر علوی راهرو را پر کرده.ولی من سرگیجه گرفته ام.بوی عطرش عجیب غلیظ است.علوی شروع میکند از اینکه خیلی ها بهش مراجعه کرده اند که بیماری مرا داشته اند ولی نتوانسته اند باهاش کنار بیایند.خیلی ها اولین چیزی که بهش فکرمیکنند این که زندگی را از شر خودشان یا خودشان را از شر زنگی خلاص کنند.ولی از اینکه مرا درموقعیت حالایم میبیند خوشحال است.خوشحال است که زحمت ها و زندگی 30 و چند ساله اش به ثمر نشسته.

   نمیدانم سوالی را که چند هفته است ذهنم را مشغول کرده ازش بپرسم یا نه.نمیدانم اگر بدانم ازدواج کرده چه حالی پیدا میکنم.نمیدانم چرا از پرسیدنش میترسم.میدانم که انگشتی که باید،حلقه ندارد .اما این دلیل خوبی نیست.

علوی از موفقیتم میگوید.میپرسد که درسم را تا کجا توانسته ام ادامه دهم.میگویم توی رشته ی خودم که انسانی بود تا دیپلم بیشتر نخوانده ام اما از همان موسسه ای که کانون برای زبان تاسیس کرده بود تافل زبانم را گرفته ام.حالا دارم تدریس میکنم،برای همین بچه های کانونی که خودم مدیرش هستم.

مش رحیم با یک سینی قهوه می آید تو.برای علوی تعریف میکنم که مش رحیم پدر یکی از بچه های کانون است.از کارخانه اخراج شده،چون HIV مثبت  است.

علوی حرفی که باید میزد را نزده.این را از نگاهش وقت خداحافظی میفهمم.ازپنجره علوی را دنبال میکنم که مینشیند توی ماشینش.برف نشسته روی پژوی مشکی اش.نگاهم را از ماشین علوی میگیرم و میگردانم روی خورشیدی که نای تابیدن ندارد.

مینشینم روی میز و یادم می آید امروز باید زنگ میزدم به مادر طناز.شماره ی بیمارستان را میگیرم.حال و احوال میکنم و مادر طناز میگوید که طناز، بهانه ام را میگیرد.شماره ی آژانس را میگیرم ،که تا یک ساعت بعد بیمارستان باشم.

روی تخت طناز،نقاشی هایش جمع شده.بیست تایی میشود.چهره همه را کشیده.مرا بیشتر از همه.طناز به خاطر آنفولانزایش آمده بیمارستان.همه ی هزینه ی بیمارستان را به عهده گرفتم.روی پولی که از تدریس زبان دستگیرم میشود خیلی حساب کرده ام.این جور اوقات رئیس کانون حمایت را دعا میکنم.او بود که تشویقم کرد بروم زبان یاد بگیرم.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا تافل را گذراندم بعد شروع کردم برای بچه های کانون تدریس.؟؟؟؟؟؟؟آموزشگاهمان مختص بچه های زیر 18 سال کانون حمایت است یا هر کسی که گاهی از آموزشگاه های دیگر رنج کشیده است.گرچه خودم هم با جدا کردن بچه ها از هم سن و سال هایشان خوشم نمی آید اما این خواسته ی بسیاری از پدرو مادر های  کانون حمایت بود.از رفتار های دیگران خسته بودند.و الان استقبال از موسسه ما کم نیست.

طنازرا می آورند لاغرترشده و صورتش زرد تر.بیماریش عود کرده.میدانم که ناراحت است و نگران ،اما مثل همیشه میخندد.همیشه به روحیه ای که دارد حسادت کرده ام.

نگران است چون سال پیش یکی از بچه های موسسه سرما خورده بود_حتی خفیف تر از او_اما بعد از دو ماه از دست دادیمش.

دلم برای طناز شور میزند.بیماریش رو به بهبود نیست.این را دکتر میگوید،وقتی رفته ام اتاقش.از در بیمارستان بیرون میزنم.باران میبارد.آرام.مینشینم توی تاکسی.دستهایم را میکنم توی جیب پالتو.گرم میشوم.گریه ام میگیر.مرد بغل دستی ام بدجور نگاهم میکند.شاید اگر دلیلش را بگویم ماشین را نگه دارد و پیاده شود.

...

لیلی آمده دفتر. به خاطر این چند روز از دستش ناراحتم ولی بهش نمیگویم.تا قبل از این جمعه ی اخیر که رفتیم سرخاک امین،گذشته مان فراموش شده بود.اما انگار باز حالا هر کداممان برای دیگری شده یک خاطره ی سخت و درد آور.لیلی برای من، ومن برای لیلی.لیلی مرا یاد امینی می اندازد که مسبب بیماریم بوده و حتما من لیلی را یاد امینی که دوستش داشته.امین فاصله ی من و لیلی است.چه آن روز ها،چه الان که لیلی از مرگ امین ناراحت است.لیلی تنها دوستی است که به خاطر بیماریم رهایم نکرد.برای همین همیشه دوستش داشتم.حتی میدانم لیلی به خاطر من و دوستی با من همیشه با مادرش جنگ دارد.چند وقت پیش هم که لیلی قرار نامزدی گذاشته بود با یکی از اقوامشان، لیلی گفته بود با من دوست است و امکان ندارد که دوستیمان قطع شود.سر همین،پسرک رفته بود.اصلا عین خیال لیلی هم نبود.برای همین دوستش دارم.برای همین نسبت به لیلی احساس دین میکنم.لیلی لاک قرمزش را میگذاردروی میز،ناخن های دست راستش را من قرمز میکنم.چقدر به انگشتان کشیده اش می آید.امروز کلاس دارم.ساعت 4 باید خانه ی یکی از بچه ها باشم.لیلی زودتر از من میرود و من در دفتر را میبندم و میروم.تا سر خیابن میروم و یادم می افتد که گوشی ام را جا گذاشته ام توی دفتر.

برنمیگردم.

....

صبح با سردی تمام از خواب بیدار میشوم.ساعت ده میرسم دفتر.دکتر روی یکی از مبلها با روزنامه ای باز روبرویش نشسته است.تعجب میکنم.دیشب با گوشی من تماس گرفته و من جواب ندادم.نگران شده.آمده که با هم برویم ناهار بخوریم.نمیدانم دوست دارم یا نه.مش رحیم گفته که امروز نمی آید در دفترم هم که قراری ثبت نشده.چند دقیقه بعد توی پژوی دکترم.زمانی به عنوان بیمارش مینشستم توی ماشینش و الان دارم فکر میکنم حالا چرا اینجایم؟

....

   بعد از عضویتم در کانون و بعد اینکه مادرم فهمید چه مرضی گرفته ام بیشتر از 3 یا 4 بار بیشتر با هم حرف نزدیم.مادر معمولا خانه نیست.میرود آرایشگاه و گاهی شبها میرود میماند خانه ی دوستش.بیشتر اوقات که برمیگردم خانه تنهایم.چراغهارا خودم روشن میکنم.برای همین خودم را بیشتر در موسسه سرگرم میکنم.خانم مبارکی بهم پیشنهاد داده که کلاس های زبان موسسه را بروم.میگوید بعدا به دردم میخورد.لیلی را کم میبینم.ولی وقت های تنهاییم همه اش یاد لیلی می افتم.

....

هوس دیزی سنگیهای بازار را کرده ام ولی دکتر میبردم به یکی از رستورانهای اطراف مطب خودش.از همان راه هایی میرویم که چند سال پیش ازشان میگذشتم تا برسم به مطبش.و هربار تمام این فاصله را با نگرانی میگذراندم.نگرانی از اینکه رفتارم مقابل علوی درست باشد.وحالا با علوی داریم میرویم نهاربخوریم آنهم بعد چند سالی که ندیده امش.علوی توی راه کم حرف میزند.شاید به خیال اینکه من شروع به صحبت کنم.نمیداند که وقتی میرسم به او نمیتوانم حرف بزنم.تقریبا تمام راه را در سکوت میگذرانیم.توی رستوران مینشینم مقابل علوی.انگار که جرقه ای برای شروع حرفمان پیدا کرده باشد از طناز میپرسد که الان چند ساله است و حالش چطور است.ازم قول میگیرد که یکروز باهم برویم بیمارستان.وقتی میگوید یک روز، دلم هری میریزد پایین که آیا قرار است توی یکی از این یک روز ها طناز را از دست بدهم یا نه؟

از لیلی میپرسد و اینکه ازدواج کرده یا نه.جریان نامزد رفته اش را توضیح میدهم.میگوید پس دوست خیلی خوبی است.میگویم ازاول هم بود.

ته دلم میخواهد ازش بپرسم که زندگی او چطور بوده.

_شما چی؟ازدواج کردین؟

علوی از سوالم جا میخورد.تمام راه حرف نزده ام و حالا پریده ام وسط زندگیش.دست از خوردن میکشد.دستمالی از جیبش در می آوردو دهانش را با آن پاک میکند.

_آره

نگاهم را از صورتش میگیرم و میگردانم به شیشه ی روبه خیابان رستوران.برف میبارد و پیرزنی چتر در دست از جلوی رستوران رد میشود.آنقدر آرام میرود که احساس میکنم زمان را کند کرده اند.

_آره.ولی یه سالی هست که جدا شدیم.

موتور سواری ازکنار پیرزن میگذرد ودامن زن بیچاره بدجور خیس میشود.

میخواهم بپرسم چرا،که خودش توضیح میدهد.

_بعد دو سال از ازدواجمون تشخیص دادن که من هیچ وقت نمیتونم بچه دار شم.ازم جدا شد.منم هیچ مخالفتی نکردم.یعنی نمیتونستم که بکنم.

این را میگوید و خنده ای مینشیند گوشه ی لبش.اما من اصلا حس او را ندارم.

نهارمان که تمام میشود،علوی از زنش گفته و اینکه زنش دست پخت مادرش بوده است.ازینکه زیبا بوده و قبل از تشخیص مریضی علوی همدیگررا خیلی دوست داشته اند.

به خانه که میرسم ،می ایستم جلوی آینه ی قدی اتاقم.روی کاغذ مینویسم« به لیلی بگو موهات رو رنگ کنه،ابروهاتو تمیز»،و میچسبانم به آینه.

....

وقتی مینشینم روی صندلی اتاق خانم مبارکی،حمد و سوره میخوانم که دستانم نلرزدو زبانم بچرخد.آمده ام که پیشنهادبدهم بهش که بخش کودکان داشته باشیم توی موسسه.میخواهم برایش بگویم که نیازها و خواسته های یک کودک مبتلا به ایدز با خواسته های دیگر            اعضا خیلی فرق میکند.بچه ها به حمایت بیشتر احتیاج دارند.میدانم که این طرح چند سالیست که توی برنامه شان هست ولی کسی پیدا نشده که مسوولیت بچه های موسسه را به عهده بگیرد وبتواند بودجه اش را با کمک هیات امنا؟؟؟؟؟؟؟؟؟و اعضا تامین کند.به خانم مبارکی میگویم که از خدا کمک خواسته ام که بتوانم.نگاهش از شوق لبریز میشود.میگوید خوشحال است که حالابه جایی رسیده ام که میخواهم سرپرستی بچه های موسسه را به عهده بگیرم.اما میگوید کار سختی است.اداره ی بچه ها و حل مشکلاتشان ممکن است از من که 24ساله ام برنیاید.توضیح میدهم که بعد از 5 سال حضور توی موسسه فکر کنم بتوانم کم کم کار همچین موسسه ای را سامان بدهم.

....

  ازصبح با نماینده ی شرکت داروسازی که باهاشان قرار داد داریم کلنجاررفته ام،اما شرکت قبول نمیکند این دوره تخفیف حتی ناچیزی به ما بدهد.اصلا دوست ندارم به خاطر قیمت پایین، بروم سراغ داروهای با کیفیت پایین تر.به مش رحیم گفته ام که برایم یک لیوان چای بیاورد.

  لیلی در دفتر را باز میکند.به ناراحتی قبل نیست اما همان لیلی همیشگی هم نیست.مینشینم و برایش میگویم فردا که جمعه است بیایدو موهایم را رنگ کندو دستی به صورتم بکشد.شادی میدود توی چشمهایش.

_ستاره میدونی چند وقته به خودت نرسیدی.خبراییه کلک؟

  لپم را میکشد و من را یاد اوقاتی می اندازد که با کسی آشنا میشوم و به او خبر میدهم.همیشه این جور موقع ها اول خوشحال میشویم و بعد،هر دویمان ساکت.از ترس من،از ترسمان.از ترس همان چند بار اول که به طرف مقابلم گفتم چه مشکلی دارم و تنها ماندم.از ترس اینکه گاهی اوقات حتی دل میبندم به طرف مقابلم و وقتی صداقت به خرج میدهم،تنها میمانم.از ترس تنهایی بعدش ساکت میشویم.بعد این چند سال هنوز با تنهایی خودم کنار نیامدم.هنوز دوست دارم گاهی دستی نوازش کند موهایم را.وقتی این چیزها را میگذارم کنار ترس از تنهایی بعدش،از هر آشنایی تازه ای میترسم.از هرلبخندی و گاه از هر توجهی.

  اما این بار هیچ فرد تازه ای وارد زندگی من نشده.لیلی این را میداند  و برای همین میگویم که باید بروم تولد یکی از دوستان قدیمیم تا ذهنش نرود طرف علوی.ازین فکرم پشیمان میشوم.اصلا مرا چه به علوی؟یادم می آید اولین بار که رفتم مطبش به عادت همیشگی که دستم را بردم جلوتا دست بدهم با او جعبه ی شکلات روی میزش را تعارفم کرد و چقدر از این رفتار او بدم آمد.حالا با خودم فکرمیکنم اگر موهایم را به خاطر برگشت او رنگ نمیکنم پس دلیلش چیست.ذهنم را میگردانم طرف مهمانی که قرار است طرف های ظهر بیاید دفتر، تا بشود از خیرین اصلی موسسه.خانم مبارکی معرفیش کرده.

....

   شش ماه گذشت تا بتوانیم بودجه ی جداگانه ای برای موسسه ی مان که رکن فرعی سازمان حمایت سرخ است بیابیم.علاوه بر آن باید اعضایی جمع میکردیم تا بتوانیم به فعالیت های موسسه سامان بدهیم.در تمام این مدت لیلی از من جدا نشد گرچه همیشه با مادرش سر من جدال داشت.توی همان شش ماه و اوایل تشکیل موسسه جای خالی علوی را توی زندگی ام بیشتر حس میکردم.همیشه فکر میکردم کاش بود و کمکمان میکرد.اما پیدایش نبود حتی خانم مبارکی ازش خبر نداشت.فکر این که بروم مطبش و خودم ازش تقاضای کمک کنم وسوسه ام میکرد اما نرفتم.گفتم من هم مثل تمام بیمارهایش.اوایل تشکیل موسسه کارهایمان گاهی با شرکتها و گاه وزارت خانه ها گیر میکرد اما همیشه حس ترحم بالا دستی ها کمکمان میکرد.حتی گاهی اوقات سازمان ها از کمکهایی که به موسسه ما میکردند یک جور استفاده میکردند برای تبلیغ خودشان.اما حالا من و تمام اعضا موسسه کوچکمان یاد گرفته ایم تا جایی که توان داریم خودمان مشکلاتمان را حل کنیم.راه روشن فردا،حالا شده یک ماراتن برای اعضایمان،تا هرکدام توانشان را برای حل مشکلات نشان دهند.

....

   مش رحیم سینی چای را میگذارد جلوی خانم رضایی.خانم رضایی روسری بنفشی سر کرده که  موهای بلوند پیدا قشنگ ترش کرده.قرار است هر ماه 5 میلیون به حساب موسسه واریز کند.توی ذهنم دنبال راهی میگردم که بتوانم ازش بپرسم چرا دارد اینطور سخاوتمندانه کمکمان میکند که عکس کوچکی از کیفش در می آورد و میگذارد روبه رویم.دختر جوانیست با سنی که به نظربیشتر از 20 سال نمی آید.چشمانش شبیه خانم رضایی است و همان زیبایی چهره ی خانم رضایی را دارد.

_دختر قشنگیه نه؟

جواب میدهم:بله البته.

_دخترمه.

_چند سالشونه؟

_اگر زنده بود همسن و سال شما بود.

از جوابش جا میخورم.انگار یک جورهایی ته دلم دوست ندارم که چنین دختر زیبایی مرده باشد.عکس را برمیگردانم و میبینم که چشمان خانم رضایی خیره است به جایی که امتدادش معلوم نیست.برای اینکه حواسش را جمع کنم میگویم

_چایی تون خانم رضایی

_بله...بله ممنون.ببخشید.من با گذشت 5 سال از مرگ ندا هنوز وقتی درموردش صحبت میکنم میرم توی خاطراتی که ازش دارم.

_میفهمم از دست دادن همچین دختری باید روی آدم خیلی تاثیر بذاره.

_بله.مخصوصا اگر خودتون مقصر باشید

از جوابش جا میخورم

_نمیدونم چرا ما آدما اینجوری هستیم.وقتی که چیزی رو داریم بهش توجه نمیکنیم و وقتی از دستش میدیم غصه اش رو میخوریم.شاید باور نکنین ولی توی این پنج سال بیشتر از مدتی که ندا زنده بود باهاش بودم سرمزارش بودم.

چشمش را از لیوان در دستش برنمیدارد.میدانم حرف زدن در مورد دختری که حالا دیگر نیست برایش خیلی سخت است.تلاش میکنم این وسط ها حرفی بیابم برای گفتن، که ادامه میدهد

_بعد ازینکه از پدرش جدا شدم ،زندگی خودم و ندا رو تنها اداره میکردم.واسه همین بیشتر اوقات توی یه شرکت کارای ترجمه رو انجام میدادم.کمتر واسه هم وقت داشتیم.ندا اون موقع 17 سالش بود.گاهی میشد که توی یک هفته کمتر از ده جمله با هم حرف میزدیم.بعداز دوسال فهمیدم که ندا مواد مصرف میکنه.مصرفشم بالا بود.تلاش کردم از وضعیتی که داشت خلاصش کنم اما اصلا همکاری نمیکرد.تا اینکه یه روز از بیمارستان تماس گرفتن و گفتن باید برم ندا رو ببینم.ندا اون شب خونه نیومده بود.توی یه مهمونی حالش بدشده بود و دوستاش رسونده بودنش بیمارستان.بعد ازینکه آوردمش خونه،به خودم قول دادم که نجاتش بدم تمام وقتم و صرف ندا میکردم.توی یه بازپروری بستری شد.با دوستای دوران دبیرستانش کمک کردیم و ندا بهتر شد.بعد اینکه از اونجا مرخص شد و آوردیمش خونه سردردای عجیبی میگرفت.پیش دکترای زیادی بردمش تا اینکه با آزمایش مشخص شد ندا HIVمثبته. بعدا معلوم شد ندا اون شب توی مهمونی با سرنگی مواد تزریق کرده که همه ازش استفاده کرده بودن.

تمام مداد چشمش پاک میشود میریزد توی صورتش.

_ندای من بعد خلاصیش خیلی امیدوارتر شده بود.عاشق زندگی شده بود.فعال تر شده بود.عضو انجمن مرکر بازپروری شده بود.میخواست به همه ی دنیا کمک کنه.بعد یک سال بدنش به خاطر این لعنتی ضعیف تر و ضعیف تر شد.پنج روز مونده به عید از دست دادیمش.

  نفس عمیقی میکشد و چشمانش را میبندد.حدس میزنم که رفته به زمانی که ندا کنارش بوده.دنبال چیزی میگردم که تسکینش دهد.

_مطمئنم با کمکی که به بچه های موسسه ما میکنید روح ندا خوشحال میشه.به روحش آرامش میدید.

_بیشتر از ندا خودم آروم میشم.خواب ندا رو زیاد میبینم.همیشه به روم میخنده اما همه ی تقصیر گردن منه.اینو میدونم.اگه کمی بیشتر باهاش بودم،رو نمیکرد به مواد که با تزریق این مریضی لعنتی رو بگیره. میدونم مسبب مریضی لعنتیش من بودم.منی که باید مادریش رو میکردم.

   خانم رضایی همه اش از وصف لعنتی برای بیماری ندا استفاده میکند.نمیدانم چرا خوشم نمی آید.همه اش فکرمیکنم حالا بعد این سالها که بابیماریم زندگی کرده ام کسی حق ندارد بهش توهین کند.حالا دیگر ایدز جزوی از وجود من است.فکر کردن به روزی که بتوانم قطعی درمانش کنم خوشحالم میکند اما حالا دیگر یاد گرفته ام به خاطرش زندگی ام را در شرایط بد قرار ندهم.سراغ سرما خوردگی نروم و؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.حالا دیگر دوست ندارم کسی به جزوی از وجودم توهین کند.

   اما خوب، خانم رضایی این حساسسیت مرا نمیداند.و من مجبورم نگهش دارم توی قلبم، نه فقط به خاطر اینکه خانم رضایی قرار است بشود یکی از حامیان مالی ما، بلکه چون این دوست عزیز،باعث مرگ دخترش شده.مش رحیم با یک بشقاب سیب وارد اتاق میشود.گریه ی خانم رضایی حالا دیگر قطع شده.میروم مینشینم روی صندلی خودم.چهره ی ندا عجیب شبیه مادرش است.

....

   با لیوان چای در دستم چسبیده ام به یکی از رادیاتورهای خانه.لیلی دارد رنگ میمالد به موهایم.قرار است بعد یک ساعت موهایم بلوند باشند.از عصر روی ابروهایم کار کرده و حالا بدجور جای خالی تارهای ابرویم درد میکند.از همان وقتی که لیلی آمده برایشاز ندای خانم رضایی تعریف کردهام. و حالا ساکت نشسته ام و فکر میکنم به این که چقدر من و امین شبیه نداییم.چقدر سرنوشت امین شبیه نداست.به این که فکر میکنم یادم می افتد خودم چقدر تحمل این بیماری را دارم.تا چند وقت دیگر قرار است من مسوول موسسه باشم.میروم توی فکر و اصلا حواسم نیست که لیلی ازم میخواهد سرم را خم کنم.لیلی سرم داد میزند

_حواست کجاست؟

_ها؟...هیچی همین جا.داشتم به این فکر میکردم که من قراره چند وقته دیگه زنده باشم.

_من حوصله ی این حرفارو ندارما.اگه میخوای ادامه بدی پاشم برم خونه.

_شوخی نمیکنم.اتفاق میفته پس باید بهش فک کنم.

_آره فک کن ولی نه وقتی من باهاتم.

   انگار راست میگوید.ساکت میشوم ولی این فکر ته ذهنم میماند که چجوری تمام میشود؟آنوقت کارهای موسسه را چه کسی انجام میدهد؟اززیر دست لیلی که می آیم بیرون روی کاغذ مینویسم «مسوول بعدی موسسه» و میزنم به آینه ی قدی اتاقم.

....

امروز با علوی قرار گذاشته ام که برویم طناز را ببینیم.می ایستم جلوی آینه و دستی میکشم به موهای بلوندم.میگذارمشان زیر شال پشمی و کمی ازشان پیدا میماند.طوری که به صورتم بیاید.رژ کمرنگی میکشم به لبهایم و چشمانم را کمی مشکی میکنم.کیفم را که میخواهم بردارم علوی زنگ در را فشار میدهد.در را قفل میکنمو وقتی مینشینم توی ماشین علوی بهم میگوید رنگ موهایم قشنگم کرده.احساس میکنم گونه هایم سرخ شده اند............. 

 

جاهایی که علامت سوال خورده اند مطالبی اند که در مورد آنها اطلاعات کافی نداشته ام.در مورد آنها بیشتر کمکم کنید

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1389ساعت 16:48  توسط آبجی  | 

شاید ایده ی تشکیل این وبلاگ به خاطر اینه که بتونم داستانی رو که تا نصفه نوشتم رو بلاگم بذارم تا بتونین در موردش نظر بدین.هم در مورد ادامش و هم در مورد تا اینجاش.آخه من خودم تا حالا تو این موقعیت نبودم و فکر میکنم خیلی جسارت کردم که تا اینجا هم ادامه دادم.اما به خودم جرات دادم و نوشته ام رو رو بلاگم میذارم تا اگر کسی نظری یا اعتراضی داره حتما بگه.

+ نوشته شده در  هجدهم مرداد 1389ساعت 16:46  توسط آبجی  |